تبليغاتX
صدف

صدف

رويا

تمام رویای کاغذیم
کنار اتش سرد نگاه تو سوخت
و من از قلب خاکستریت
دوستت ندارم را
دست کم گرفته بودم
چقدر فاصله جلوتر از عبور تو
قدم برمیدارد
مرا به حال خود بگذار
که عشق نه زمین میخواهد نه زمینه
هنوز هم نیامدنت را نشنیده میگیرم..........

                                    


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 18:13  توسط فاطمه و مهدی  | 

من

من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان اتش زدم - کشتم

من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم

من ز مقصدها پي مقصود هاي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتندو خوبي ماند در يادم

من به عشق منتظر بودن همه صبرو قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

يارم رفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:47  توسط فاطمه و مهدی  | 

خيانت

عشق ته نشين شده

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:47  توسط فاطمه و مهدی  | 

وداع آخر

وداع

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت جدا کردم ... نمیدانم چرا رفتی ؟؟؟!! و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:47  توسط فاطمه و مهدی  | 

كي ميايي؟؟

گفتي که مي آيي
يک روز
با کوپه ي بهار
_که تنها مسافر آن تويي_
اينک سالهاست
کسي
با شاخه ي گل مريم
مغموم، نشسته است
    بر نيمکت ايستگاه انتظار  

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:47  توسط فاطمه و مهدی  | 

گلايه

هميشه از نبودنت نوشته ام براي تو

........ز دوري و فراق تو

نمانده جز گلايه ها دگر به شعر و دفترم

بيا اميد بودنم که گويم از وفاي تو

اگر چه دوري و جدا نميروي زخاطرم

به جان عاشقت قسم نميکنم رهاي تو

به اين سرودن از فراق و اين گلايه ها قسم

نمانده آرزو به دل جز حسرت لقاي تو

اگر چه نارفيق غم هميشه بوده يار من

ولي غمين نبوده ام چنين که در وراي تو

کبوتر محبتت ز بام من پريده است

به ما نظر نميکند چرا دو ديده هاي تو

نميکني تو ياد من نبوده اي کنار من

نيامدي که سر نهم دمي به شانه هاي تو

بيا به سوي خانه ام که قصر بودنت شود

بدون تو چه خانه اي خرابه قفاي تو

نصيب من زعشق تو اگر چه جز گلايه نيست

بيا براي ديدنم به ديده جاي پاي تو

فراق اثر نمي کند نميروي ز خاطرم

مگر که جان بگيريم زسر شود هواي تو

هميشه در نبودنت به سينه زانوي غم است

بيا و سر به سينه نِه که غم رود زجاي تو

تمام جاي خاليت زبي کسي پر است و بس

بيا که بشکند سکوت دل صداي تو
دگر به بستر اين دلم نفس شماره ميزند

دواي درد اين دلم کجاست بوسه هاي تو

بيا که دست در موي تو ببوسم آن دو لاله را

که نيست جاي بوسه ام بجز به گونه هاي تو

اگر تو آمدي دگر گلايه اي نميکنم

که پر شود ترانه ها از عشق بي رياي تو

اگر نظر کني به من دو عالمي مرا بس است

وگر قبول دل کني که ميشود فداي تو
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:40  توسط فاطمه و مهدی  | 

بروووووو..............

برو

مطمئن باش برو

ضربه ات کاري بود

دل من سخت شکست  و چه زشت

به من و سادگي ام خنديدي

به من و عشقي پاک   که پر از ياد تو بود

و به يک قلب يتيم   که خيالم ميگفت: تا ابد مال تو بود

تو برو   برو تا راحت تر  تکه هاي دل خود را آرام

سر هم بند زنم


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:40  توسط فاطمه و مهدی  | 

به قزوينيه مي گن شيرين ترين خاطره زندگيت چيه؟ مي گه يه عروسي رفتيم مردا و پسرها قاطي بودند
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 13:17  توسط فاطمه و مهدی  | 

medikal
* دوست دارم تو سیب باشی و من چاقو پوستتو بکنممممم می دونی چرا؟؟؟ چون چاقو بخواد پوست سیب رو بکنه باید همش دورش بگرده
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 13:15  توسط فاطمه و مهدی  | 

medikal
* دوست دارم تو سیب باشی و من چاقو پوستتو بکنممممم می دونی چرا؟؟؟ چون چاقو بخواد پوست سیب رو بکنه باید همش دورش بگرده
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 13:15  توسط فاطمه و مهدی  |